متنهای زیادی مرا به سوی خود فرا میخوانند.

خیلی از نگفته ها دررویای گفته شدن تمام شده اند.

آرزوی کلمات از توگفتن بود .

بی نهایت را با تو معنی می کردند .

تو غرورت را محکم چسبیده بودی .

من غرورم را هر روز زیر پایت له می کردم .

تو نشکستی .من شکستن را هزاران بار تجربه کردم .

من غم را بزرگ کردم و تو آن را ندیدی .

شایدم به کوچه بغلی رفتی .

آری تمام شدم حتی بدون من نیز گذر کردی و من این گذرت را به چه دل سوختنی دیدم .


یادش بخیر 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم.